پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

126

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

مرتفعى سر به آسمان كشيده بود و گاه‌گاه راه چنان پرپيچ و خم و باريك مىشد كه عبور تخت روان با اشكال فراوان انجام مىگرفت . از وسط دره نيز رودخانهء كم‌عمق و كوچكى عبور مىكرد . حوالى ظهر به ده مخروبه‌اى رسيديم كه در كنار اين رودخانه واقع شده و زمانى مسكون بوده است . همان‌جا در كنار آب كه با زمزمهء مطبوع خود انسان را دعوت به توقف مىكرد ، به صرف غذا پرداختيم ؛ بدين معنى كه طبق معمول من و بانو معانى از ديگران جدا شديم و به كنار جويبارى كه از چشمه‌هاى كوهسار به سمت رودخانه جارى بود روان شديم و سفرهء خود را گسترديم . ابتدا مىخواستيم از اين آب بنوشيم ، ولى ديديم تلخ و شور است و به زودى آب روان ديگرى كه طعم شيرينى داشت يافتيم و از آن آشاميديم . علت اختلاف زياد نوع آب‌هاى يك منطقه را ، پس از بررسى در اين يافتم كه آب جويبار اول نيز در اصل شور نبوده و فقط در اثر عبور از يك رگهء زمين شور اين طعم نامطبوع را پيدا كرده است . شب ، ديروقت به غارى در داخل همين دره رسيديم كه نمىدانم دست طبيعت آن را درست كرده بود يا چون محل ديگرى در آن حوالى براى گذرانيدن شب پيدا نمىشد آن را عمدا ساخته بودند . بانو معانى راضى نشد در آنجا اقامت كنيم ، زيرا از شب گذشته تعدادى خوك در آنجا به سر مىبردند كه شاه ، علىرغم دستورات مذهبى دين اسلام ، نمىدانم براى بخشش به مسيحيان فرح‌آباد يا به منظور ازدياد نژاد ، دستور داده بود آنها را كه به رنگ قرمز و سفيد بودند از اصفهان به شمال حمل كنند . خوك‌ها را براى اين‌كه خسته نشوند در داخل جعبه‌هاى روبازى - مانند زنان - روى شترها قرار داده بودند ؛ ولى اين حيوانات كثيف نمىخواستند در آنجا بمانند و مرتبا فرياد مىزدند و لازم بود هر مرتبه كه آنها را بار شتران مىكردند محكم ببندند و چون كاروان اين حيوانات در مسير ما قرار داشت ، قبلا نيز آنها را مشاهده كرده بوديم . خوك‌ها به اندازه‌اى سر و صدا مىكردند كه واقعا حوصلهء محافظان مسلمان را كه علىرغم ميل خود مجبور بودند اين حيوانات به اعتقاد خود نجس را همراهى كنند به سر مىبردند ، و به هر حال ما با مشاهدهء وضع ، بدون توقف از جلوى غار گذشتيم و تا نيمه شب به راه خود ادامه داديم . دره تاريك و هوا مه‌آلود بود و به‌علاوه نزول برف راه‌پيمايى را به‌خصوص در موقع عبور از رودخانه كه در جهت مخالف مسير ما جريان داشت ، بسيار مشكل مىكرد و اين اولين بارى بود كه در كوهستان به برف برخورد مىكرديم . سرانجام حوالى نيمه شب در حالى كه هشت فرسنگ ديگر راه‌پيمايى كرده بوديم ، به دهى رسيديم كه حبله‌رود نام داشت و اين نام را ملاى ده و ديگران به من گفتند و برايم نوشتند . اين